بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
وبلاگicon

پاتوقٍ دلم كمي كنجكاوي پشت " همينطوري پرسيدم "
قدري احساسات پشت " به من چه اصلا "
و اندكي درد پشت " اشكالي نداره " وجود داره...
">






























پاتوقٍ دلم

يادمون باشه كه هميشه ذره اي حقيقت پشت هر " فقط يه شوخي بود "
كمي كنجكاوي پشت " همينطوري پرسيدم "
قدري احساسات پشت " به من چه اصلا "
و اندكي درد پشت " اشكالي نداره " وجود داره...

 

 


دلمـ ڪہ مےگیرد ڪودڪ مےشومـ :

ڪفش هآیمـ مےشود تآ بہ تآ!

آغوشے مےخوآهمـ ڪہ آراممـ کند

عروسڪے ڪہ همبآزے دلتنگےهآیمـ شود ،

و گلویے ڪہ بغض خفہ اش نکند !

بهآنہ گیر مےشومـ... ؛

نق مےزنمـ ڪہ ایـטּ رآ مےخوآهمـ !

ڪہ آטּ رآ مےخوآهمـ !

ولے هیچ کس نمےدآند

ڪہ بجز تو هیچ نمےخوآهمـ

( ادامه مطلب )


برچسب ها :تو،دلتنگی،بهونه,

نوشته شده در 23/1/1391ساعت 10:42 توسط Gold Girl نظر(1) |

لــــــب هــــــایــــت

بـــــوی ِ ســــیــــب مـــیــــدهـــــد

بـــــرای هـــــفـــــت ســـــیـــــن مــــی خــــواهـــمــــ






                عیدتــــــــــــــون مبارک سال خوبـــــــــی داشته باشـــــــــــــــــــــــــید

برچسب ها :هفت سین،عیدنوروز,

نوشته شده در 28/12/1390ساعت 10:33 توسط Gold Girl نظر(3) |

مولای من ! ای ماه تمام در تاریکی ! دستم را بگیر که در گرداب ها افتاده ام. شگفتی های زیبایی ات، همچون دریا تمام نشدنی است؛ و درباره اش هرچه می خواهی بگو !

به حق آن که خط سیمایت را کشید و بر دل ها مسلط ساخت، دستان کریمت را به سویم بگشای و از صمیم دل، برایم گشایش بطلب.

ای چشم بیمار و خمار! اگر در راه چشم تو مردم، ملامتم مکن.

من با دلی شیفته ات شده ام ، دریایی!



برچسب ها :یا محمد، نیایش،میلاد,

نوشته شده در 20/11/1390ساعت 02:06 توسط Gold Girl نظر(3) |


وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی



حاضری دنیارو بدی،فقط یه
بار نیگاش کنی




به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی


رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی



وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

( ادامه مطلب )


برچسب ها :دوست داشتن؛خواستن؛من و تو,

نوشته شده در 9/11/1390ساعت 02:28 توسط Gold Girl نظر(5) |


برچسب ها :یا حسین،کربلا،عاشورا,

نوشته شده در 6/9/1390ساعت 03:19 توسط Gold Girl نظر(13) |



مے پسـندم پاییـز را

که معافـم مے کنـد

از پنـهان کردن

دردے(!) که در صـدایم مے پیچـد ُ

اشکے(!) که در نگاهـم مے چرخـد ؛

آخر همه مـے داننـد

سـرما (!) خورده ام !!


برچسب ها :پاییز، پادشاه فصلها,

نوشته شده در 16/7/1390ساعت 08:42 توسط Gold Girl نظر(7) |

نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعتهاست می بارد

در شب دیوانه ی غمگین

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد

در شب دیوانه ی غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر

نه صدای پای اسب رهزنی تنها

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه‌ی دیدار نزدیک است... 



( ادامه مطلب )


برچسب ها :اخوان ثالث، شعر نو، لحظه دیدار,

نوشته شده در 6/6/1390ساعت 09:39 توسط Gold Girl نظر(15) |



ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 
                    دل بی تو بجان امد وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
                     کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم
                     رخساره بکس ننمود این شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
                    شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
                    لطف آنچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
                شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی


                    
                  

برچسب ها :یا مهدی،حافظ،ظهور,

نوشته شده در 23/4/1390ساعت 09:48 توسط Gold Girl نظر(13) |

ا



گفت: مجنون گر همه روی زمین

 هر زمان بر من کنندی آفرین

من نخواهم آفرین هیچکس

مدح من دشنام لیلی باد و بس!

 

برچسب ها :لیلی و مجنون,

نوشته شده در 31/3/1390ساعت 12:14 توسط Gold Girl نظر(13) |

اشک رازی‌ست

لبخند رازی‌ست

عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
                                                      

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن.


بقیه اش تو ادامه مطلب:

( ادامه مطلب )


برچسب ها :احمد شاملو،عشق عمومی،شعر نو,

نوشته شده در 24/3/1390ساعت 12:43 توسط Gold Girl نظر(16) |

         




من و تو

دور از هم می پوسیم،

غمم از وحشت پوسیدن نیست!

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است...

برچسب ها :دلهره،جدایی،دوری،تنهایی,

نوشته شده در 13/3/1390ساعت 06:53 توسط Gold Girl نظر(13) |

   خدا چه رنگیست؟!

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت : بپرس عزيزم .

- مامان خدا زرده ؟!!

زن سر جلو برد: چطور؟!

- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده !

- خوب تو بهش چي گفتي؟

- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده !!!

مكثي كرد: مامان، خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد...

 چشم باز كرد و گفت: نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟              
                                


دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، يه نقطه سفيد پيدا ميشه...

 

زن به چشمان بی فروغ  و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...

برچسب ها :رنگ خدا،سوال کودک,

نوشته شده در 7/3/1390ساعت 11:11 توسط Gold Girl نظر(17) |

شعر قشنگیه حتما تا آخرش بخونید:


چرا گل شقایق گل همیشه عاشق است

شقایق گفت با خنده ، نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین ، تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت ،تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود


 



بقیه اش تو ادامه مطلبه:

( ادامه مطلب )


برچسب ها :علیرضا خدایی،گل شقایق،گل عاشق،شیدا,

نوشته شده در 21/2/1390ساعت 09:49 توسط Gold Girl نظر(21) |

از دیروز غروب تا حالا حتی یه ثانیه هم تک تک کلمات این متن از یادم نمی رود... عجیب درگیرم!

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا ،   دلم تنگ شده‌ها را ، عاشقتم‌ها را…

سِنت که...  بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده ، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…  

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد  اگر نگاهش را دوست داشتی...  

 توی رقص اگر پا‌ به ‌پایت آمد  اگر هوایت را داشت  اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند.

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد.  

در سفر اگر شوخ و شنگ بود  اگر مدام به خنده‌ات انداخت  و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد.

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی  برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی  یک با من می‌مانی؟  

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به … به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!    سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…  

اما بگذار به سن تو برسند!   بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند.

غریب است دوست داشتن .   و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...  

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...   و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛   به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ،  ما سرخوش‌تر ، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست ؛   تمامیِ قصه هایِ عاشقانه  ،  اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

                                                                                               
                                                                                 
دکتر شریعتی

برچسب ها :روز مبادا،دوست داشتن،دکترشریعتی,

نوشته شده در 17/2/1390ساعت 12:06 توسط Gold Girl نظر(6) |

من نمی دانم.

          _ و همین درد مرا سخت می آزارد_

که چرا انسان،              این دانا                 

در تکاپوهایش،

                             _چیزی از معجزه آن سوتر_!

ره نبردست به اعجاز محبت، چه دلیلی دارد؟

   چه دلیلی دارد، که هنوز،

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند، چه شگفتی هایی پنهان است!

من برآنم که درین دنیا خوب بودن،به خدا، سهل ترین کار است.

و نمی دانم،  که چرا انسان، تا این حد،  با خوبی بیگانه ست

                         وهمین درد مرا سخت می آزارد.

 

برچسب ها :رنج،شعرنو،فریدون مشیری,

نوشته شده در 7/2/1390ساعت 01:20 توسط Gold Girl نظر(3) |

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .


                                                              دکتر شریعتی

برچسب ها :دکتر شریعتی,

نوشته شده در 21/1/1390ساعت 10:05 توسط Gold Girl نظر(13) |

آرزوهای من برای تو

به قلم ویکتور هوگو:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر این گونه نیست تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت نفرت از کسی نیابی ، آرزومندم که اینگونه پیش نیاید اما اگر آمد، بدانی که چگونه دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادرست و برخی دوستدار، که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد، و چون زندگی بدین گونه است برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم نه زیاد، درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری، تا لحظات سخت ، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کار ساده ایست، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیری می کنند، و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی...

و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی را دارد، و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی آواز سحرگاهیش را سر می دهد، چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان...

امیدوارم دانه ای به خاک بفشانی هر چند خرد بوده باشد، و با روییدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه آرزو مندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای این که سالی یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی: ( این ماله من است) فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگریست ودر پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.  

برچسب ها :نوشته ای از ویکتورهوگو ,

نوشته شده در 11/1/1390ساعت 11:09 توسط Gold Girl نظر(11) |

 

این داستان به قرن 15 بر می‌گردد:

در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد. 

در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند. هر دوشان آرزو می‌كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند كه پدرشان هرگز نمی‌تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می‌بایست برای كار در معدن به جنوب می‌رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می‌كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می‌كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...

( ادامه مطلب )


برچسب ها :دستهای پینه بسته!,

نوشته شده در 24/12/1389ساعت 03:18 توسط Gold Girl نظر(18) |



ما چون دو دریچه رو به روی هم                                     

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر، آینه ی بهشت، اما آه

همچون شب و روز، تیر و دی کوتاه

نه مهر فسون ، نه مهر جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است....


 

                                                                (مهدی اخوان ثالث)



برچسب ها :دريچه ها,

نوشته شده در 23/12/1389ساعت 11:31 توسط Gold Girl نظر(6) |

 

نوشته ای از دکتر شریعتی:

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود...

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند...

اگر به راستی خواستن توانستن بود

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند...

 

( ادامه مطلب )


برچسب ها :اگر،دکترشریعتی,

نوشته شده در 14/12/1389ساعت 08:01 توسط Gold Girl نظر(22) |


Design By : 2Khati


بزرگترين مرجع کد آهنگ

فال عشق

11447